خرید بک لینک

61- قانون اشتیاق

از طرفینمعامله ، آنکه از خود اشتیاق بیشتری نشان می دهد امکان کمتری برای بدست آوردنبهترین قیمت دارد .شما تنها در صورتی می توانید معامله را انجام دهید که بتوانیددر صورت نامطلوب بودن قیمت از خیر معامله بگذرید .

62- قانونعمل متقابل

مردم ذاتاعادل هستند و حاضرند در مقابل لطفی که به آنها می کنید متقابلا پاداش شما را بدهند.در معامله با دادن امتیازات کوچک می توانید در عوض امتیازات بزرگتری بدست آورید .

63- قانون عدم ختم معامله

هیچ معاملهای تمام شده نیست . اگر اطلاعات جدیدی بدست آوردید که باعث شد از شرایط معاملهراضی نباشید از طرف دیگر معامله بررسی مجدد شرایط را تقاضا کنید ....

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:02

1- قانون علت و معلول

هر چیز بهدلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی علت یا علت هایبخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسماتفاق وجود ندارد .

2- قانون ذهن

همه ی علتها و معلول ها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند . افکار شماآفریننده اند . شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره ی آن بیشتر فکر می کنید.همیشه درباره ی چیز هایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره یچیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید .

3- قانون عینیت یافتن ذهنیات

دنیایپیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار اصلی شما در زندگی این است کهزندگی مورد علاقه ی خود را در درون خود خلق کنید . زندگی ایده آل خود را با تمامجزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحققپیدا کند حفظ کنید ...

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:02

خردجمعي بر باهوشترين فرد و يا افراد همان جمع برتري دارد!

در يک روز پاييزي در سال ١٩٠۶ دانشمند انگليسي«فرانسيس گالتون» خانهي خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهرترک كرد. گالتون ٨۵ ساله آثار کهولت رارفتهرفته در خود احساس ميكرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنجکاو برخوردار بود، چيزيکه در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرت وي يافتههاي اودر موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت. در آن روز خاص گالتون ميخواستدر مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکارهي ساليانهاي بود در غربانگلستان، جايي که زارعين احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غيره براي ارزشيابيو قيمتگذاري به آنجا ميآوردند....

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:02

آنگاه که زندگی آسان نمی گذرد بیاد آر.......

شاید خود بدانی،

که دیگران همیشه در اندیشه تواند.

که می توانی همیشه رنگین کمانهای پس از باران را ببینی ،

که شگفتیهای وجودت را شاکر باشی ،

و با فرا رسیدن فردا ،

می توانی همه را باز از سر گیری.

تو که می توانی بیاد آری ، که چگونه روزها ،سرشار از لبخند توانند بود ،

و باور کنی هر آنچه در پی اش هستی دست یافتنی است.

می توانی فرصت آن داشته باشی که گلها را ببویی ،

و زیبایی وجودت را با دیگران تقسیم کنی.

می توانی امروز را هدیه ای بدانی و فردا را هدیه ای دیگر.

می توانی برگی پر معنا به برگهای دفتر زندگیت بیفزایی ،

و می توانی زندگی را تا پایان ، شادمانه بگذرانی ...

چیزی که بی تردید به حقیقت خواهد پیوست.

تو می توانی همچنان بذرهای رویا را بیفشانی ،

و اگر باورشان کنی ...

در برابرت می بالند و برایت شکوفا می شوند.

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:02

بعضی زخـــمها هست

که هر روز صبـــح باید روشـونو باز کنی

نـمـک بپــاشی...

تا یادت نره دیــگه ســـراغ بعضــی آدم ها نبایـــــد بری!

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ،

دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی

به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ،

از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه

من ؛ کجای این نمایشم . . . ؟

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ؛
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن !
یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ...
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات ،
یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت !
بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن ....
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات ؛
یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات !
یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت ...

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ....

نام مرا گذاشتند "با جنبه" ! بی آنکه بدانند؛

خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

از باد در بدر ترم و کو به کو ترم

ازطفل خانه گمشده، پرجستجوترم

مردم به چشم آب نگاهم کنند لیک

من ازسراب پیش تو بی آبرو ترم

پرواز را ز کوی تو آغاز کرده ام

سنگم مزن که در حرم تو کبوترم

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

سرما، اگر غلاف کند تازیانه را

غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را

هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر

تایید تو به بار رساند جوانه را

کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند

طی می کنم خزان بزرگ زمانه را ...

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06



بار دیگر حکم کن !


اما نه بی دل !

با دلت ، دل حکم کن !

حکم دل :

هر که دل دارد بیاندازد وسط !

تا که ما دلهایمان را رو کنیم !

دل که روی دل بیافتد، عشق حاکم می شود !

پس به حکم عشق بازی می کنیم !

این دل من !

رو بکن حالا دلت را . . .!

دل نداری ؟

بر بزن اندیشه ات را . . . !

حکم لازم !

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

[تصویر:  woltv1lhhmho7tlovrh.jpg]

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

گه سکوت بی سکوتی میکند آهنگ من
گه صدای بی صدایی میکند آهنگ من
گه نمی خیزد نسیمی دلنشین بر دلم
گه تو میبینی که جانم میکند آهنگ من
این دلست و میبرد هر سوی دیگر خاطرم
گه تو میبینی که این دل میکند آهنگ من
هر زمان بی زمانی هم بود در یاد من
گه تو میبینی زمانه هم کند آهنگ من
کاش همچو نیی من ناله ها میداشتم
گه تو میبینی که نی هم میکند آهنگ من
نی زمانه نی دل و نی آن مستی کامل
گه تو میبینی که مستی میکند آهنگ من
هان نگه میدار سیامک راز زندگانی را
گه تو میبینی ، زندگی هم میکند آهنگ من

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

دلم می خواهد زن باشم!


تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه چه دربند و اسیر افکار سیاه ....
تقدیم به همه ... چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ... آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار ....
سین . جیم


من به زنِ وجودم افتخار می کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.

من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ،
برای خودم آرایش می کنم
گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ


زن من یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی
تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛
به هرکه بخواهد، هر جا


زن من یک موجود آزاد است.
اما به هرزه نمی رود.
نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛
به احترام ارزش و شأن خودش.
با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،
حتی به جهنم!ـ


زن من یک موجود مستقل است.
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند
و نه نردبان که از آن بالا برود.


زن من به دنبال یک همسفر است،
یک همراه، شانه به شانه.
گاه من تکیه گاه باشم گاه او.
گاه من نردبان باشم ،
گاه او.
مهر بورزد و مهر دریافت کند.

زن من کارگر بی مزد خانه نیست
که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد
و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛
که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.
روزهابشوید و بساید
و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ


زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ

در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،
بچه ها بوی جیش نمی دهند،
لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛
اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!ـ

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛
ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛
برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند،
کارمی کند،
در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.
نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.
گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند
اما از حرکت باز نمیایستد.
دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛


من یک زنم ...
نه جنس دوم...
نه یک موجود تابع...
نه یک ضعیفه ...
نه یک تابلوی نقاشی شده،
نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،
نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،
نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،
بی آنکه دیگری را بیازارم...
فرای تمام تصورات کور،
هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ


باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،
بی تفاوت و بی احساس باشم،
بی ادب و شنیع باشم،
بی مبالات و کثیف باشم.
اگر نبوده ام و نیستم ،
نخواسته ام و نمی خواهم.ـ



آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند. ـ

من به زن وجودم افتخار می کنم،
هر روز و هر لحظه ...
من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم
و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند
وتحسین می کنند


آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند.

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:06

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است

ولی سودای بلبل دارد

و

پروانه را هم دوست میدارد!!!

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

پس کی میایی.....

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

یک نفر رفت و ...


یک نفر جا ماند...


یک نفر تا همیشه تنها ماند!...

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

واسه باهم بودن

دوتا قلب میخواد قد یه گنجشـــــــک

یه گوش واســه درد و دل

یه شونه چون کــــــــوه استـــــــــوار

یه سبد،پر دنیای مهربونی

یه چشــــــــــــم همیشه منتظـــــــر

یه نگاه دریایی از صداقت

یه دست واســــه لمس کـــــــــــردن

یه آغوش برای حس کردن

یه عهــــــــــدی که ببندیش تا عبــــــد

برای با من بودن حضــــــــــــــور گرم تو کافیســـــت

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

یک شــبه آمدی و بی صدا آتشـم زدی

آرام سوزاندیم و سر به خاکسترم زدی

آمدی و آنچنان رعدی بردل سردم زدی

داغ برق عشـقی برّنده بر پیکـرم زدی

رفتی و رفتنت خاکســـــترم را آتش زد

خاکسترم دودی شد و پوچی بر من زد

آمدن ورفتنت ای غریبه چه بی صدا بود

سهــم من از تو فقط پوچی و فنـــا بود

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

=Content>

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

یکی مثل سحر ...

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

وای خدای من !!! اینارو ببین چی کار میکنن ...

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

عاشق عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:19

وقتی تورا خواستم همه می گفتند پرتوقعی وبلند پرواز گاه ساعتها برای دیدنت انتظار می کشیدم وقتی به درسهایم می رسیدم به تو هم فکر می کردم

شاید به غیر ازمن خیلی ها تورا دوست داشتند روزها وماه ها وسال ها گذشتند وتو گسترده ترشدی

ومخاطبانت فراوانتر تلویزیون برنامه های بی نظیری داشت برنامه های کودک وهزاران برنامه جذاب دیگر تلویزیون رنگی رویای زیبای کودکی من بود.

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:20

به او عادت داشتم به بودن اش به لمس کردن اش.نمی دانم چرا بودن اش آنقدربرایم مهم بود ودستانم همیشه اورا دربرداشت

هرچه می گذشت وابستگی ام به او بیشترمی شد روزگاران سپری می شدند ومن با وجود پیشرفتهای جدید واستفاده ازامکانات جدیدتر بازهم اورا رها نمی کردم

با من بود ودردستانم خودنمایی می کردبه لحاظ ظاهری رنگهای مختلفی داشت

من همیشه وهمه جا اورا دارم خودکارم همراه همیشگی من است برای من که عادت به نوشتن دارم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد


برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:20

دومرد دراتاقی دربیمارستان بستری بودند یکی ازآنها اجازه داشت بنشیند ودیگری مجبوربود درازبکشد وتکان نخورد

چون کمرش براثر تصادف آسیب دیده بود او ازآن مردی که نشسته بود وکنارپنجره بودمی خواست که برایش تعریف کند

پشت پنجره چه خبراست وچه چیزهایی را می بیند آن مرد ازدرختان سرسبز وگلهای زیبا صحبت می کرد ومرغابی وقوهایی که درحال شناکردن هستند

وبچه هایی که می دوند وشادی می کنند .

فرداصبح که پرستار برای دادن داروهای آن مرد به اتاقش رفت متوجه شد که مرده مرد خوابیده ازپرستارپرسید

پشت پنجره چه منظره ای وجوددارد وپرستارگفت:هیچ تنها یک دیوارسیمانی .

15.jpg

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:20

پسری همراه پدرش به کوهستان رفت پدرش جلوتر می رفت پسر فریاد زد بابا صبر کن من جا ماندم ازکوهستان هم همان صدا آمد

پسرروبه پدرش کرد وگفت:پدرچرا صدای من برمی گردد پدرگفت:این همان عکس العمل کارهای توست

وقتی به کسی خوبی کنی خوبی می بینی وقتی بدی کنی بدی.پسربالا وپایین پرید وگفت:دوستت دارم شنید دوستت دارم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد



برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:20

زمانی عزیز بودم آنقدرعزیز بودم که حدواندازه نداشت همه به دنبالم بودند ومن ازخوشحالی داشتم بال درمی آوردم

اما روزهای خوشی ام کم کم به پایان رسید رقیبم آمد او دایره ای شکل بود وخیلی نازک ازخشم نمی دانستم چه باید بکنم

اوجای مرا گرفت کم کم مرا کنارگذاشتند من یک نوارکاست بودم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:20

یک روز با عجله ازخواب بیدارشد وهمه وسایلش را جمع کرد وکیفش را برداشت تابه مدرسه برود

بعد ازرفتن او مادرش متوجه شد او کتاب فارسی را با خودنبرده است لباس پوشید وبه طرف مدرسه رفت

دختر را دید که پشت میله ها ایستاده ومی گوید:من زندانی شده ام ونمی توانم بیرون بیایم دخترک هیچ تصوری اززندان نداشت.

Click to view full size image




برچسب: نویسنده: gorgani تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:20

صفحه بندی

خبرنامه